تبليغاتX
گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
 
       

چه زود پاییز ناز نازی هم اومد!!!!نازشووووو:دی

سلام ویژه به همه و به خصوص به مستر جنتلمن(پادشاه فصلها پاییز.....همین بود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟:دی)

 هوووووووووم چه زود پاییز شد. صدای خش خش برگای زبون بسته زیر پاهای ما آدما..........

مهر ماه..ماه شروع مدرسه(من دانش آموز خوبی بودم اما همیشه ازمدرسه متنفر بودم..چراشو نمیدونم)...!!!!امروز برای گرفتن مدارک رفتم مدرسه... فقط صدای خانوم داداشی که داشت بچه ها رو دعوا میکرد "زنگ خورده بود باید میرفتن کلاس اما همه جلوی آینۀ روبروی دفتر داشتن....."دعواشون کرد دیگه!!!!آخ این چقدر ما رو دعوا میکرد...خانم حیدرزاده رو از پشت دیدم(چن روز پیش خانوم حیدرزاده رو دیده بودم...بقل ....روبوسی و در نهایت تبریک!!!هم من به اون بابت یه قضیه ای و هم اون به من بابت...)فداش بشم الهی...

 

خاطرات قشنگی داشتیم باهاش(اما بیرون از مدرسه به خصوص سال آخر برای گروه سرود داخلی  انتخاب شدیم رفتیم تالش....پارتی بازی شد هیچی نشدیم...ولی کییییف کردیم)چقدر ما با این گروه حال کردیم...دلم قیییییییییییژ

 

فاطمه یادت هست؟؟؟؟من...تو...وحیده...نرگس....ندا....اعظم...هدا(نخودی)....دیگه بچه های خودمون یادم نمیاد .... و جقله های سال دومی...یادته خانوم حیدرزاده واسه نرگس.....خرید ما ناراحن شدیم........ولی باید توطئه میکردم فاطمهنقشش رو هم من میکشیدمحتتتتمااااااا موفق میشد!!!

البته بودن با بچه ها رو خیلی دوس دارم..اما بیرون از مدرسه..!!!!کسی که منو بشناسه و این حرفا رو بخونه تعجب میکنه قطعا!!!یه کم بعید میزنه....ولی چه کنیم همه خصلتای خوبو بدو با هم داریم.!!!!!!!!!

 اما دانشگا رو خیلی دوست دارم چون هدفم بود و به خاطرش روی خیلی چیزا پا گذاشتمو خیلیا رو بی خیال شدم!یادمه روز تولدم(7تیر)فاطمه فردایی پس فرداییش  اومد خونمون.... من تا زمانی که فاطمه بیاد داشتم برنامه سازی لعنتی رو میخوندم(اه....)الان که فکرشو میکنم می بینم که واقعا ارزشش رو داشت...

 خدا جون یه تشکر ویژه بهت بدهکارم!!!!خودت که میدونی تشکر ویژه من کی و کجاست...ای قندکم....فدای تو من بشم!منتظرم باش!عاششششششششششششششقتم!

                                           

در نهایت پاییزه هممه مبارک!!!!و ایشالله کلی اتفاقای خوب خوب برای هممون بیفته!!!!!

مواظب خودشون باشید و بای تا های!!!

به نام اوس کریم که چپ و راست داره بهمون حال میده!!!!!!دانشگااااااااه....

 بچه ها اول بگم که مریمی نازدونه دانشگاه روزانه رشت قفول شد..دست دست.(کشتن منو)

امروز یه روز استثنایی بود.!!!

حدودای 2ماهه که با یکی آشنا شدم..با اینکه مدت آشناییمون کم بود اما انگاری یه عمره همو میشناسیم.

چن شب پیش برای اولین بار بهش مسج دادم.

اونم دیشب مسج داد که مریمی نازدونه بیا فردا که امروز باشه همو ببینیم.(خلاصه قرار گذاشتیم میدون شهرداری "رشت").

 

تا حالا همدیگرو ندیده بودیم.قرار شد هر وقت رسیدم شهرداری بهش میس بدم.

                 ماجرای من و عشق

ساعت دقیقا 4.

مریمی نازدونه:میس میدهد!!!!!!!

عشق:جواب میدهد!!!!!!!

مریمی...:زنگ میزند.!!!!!!!1

عشق ردد تماس میزند.

مریمی:دوباره زنگ میزند.!!!

عشق:اینبار جواب میدهد.

نفس در سینه محبوس و صدا پر از محبت.

عشق:مریمی کجایی؟

مریمی..:پیش پاساژ نگین.

عشق:بمون بمون اومدم.

مریمی :انتظااااار.

چشم به در ورودی

اوووووومد.من دیده بودمش اما اون نه.

خواستمبراش دست تکون بدم.اما خیلی به هم نزدیک بودیم!!!!

سریع رفتیم طرف هم.

بقل کردیم همو.من خواستم که همو فشارم بدیم و اون قبول کرد!!!...ما دوستا عادت کردیم که وقتی همو بقل میکنیم یه جورایی احساساتمونو خالی کنیم.

عشق کسی نبود جز گیلدا که برای دیدن یه تحفه از تالش زحمت کشیده بودو اومده بود!!!!!!!!(اما مریمی نازدونه برد....چون گیلدا ارزشش رو داشت!!!!!).

برای گیلدا

گیلدا نازنازی بودن در کنارت حتی توی اون ساعات کم روحیمو چند برابر کرد!!خوردنی هستی دیگه.

میشکا و موشکا و  واویشکا و علی رضا رو یادم رفت ببوسم!!!!!!

بحث با آقا "آ". تازه داغ شده بودااا حیف که زود ساعت 6 شد.بالاخره یا اون قانع میشد یا من یا هیچ کدوم(از وسط به 2طرف)!

در کل از اون دسته  آدمایی هستید که فازتون به من میخوره!!!

من زودتر دیسکانکت شم که پولش زیاد نشه(یاد کی افتادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

درست حدس زدی همون دختره که فکر اقتصادیش وری آپ بود!!!!!!چقد خندیدیم.!!!!

 گیلدا به این نتیجه رسیدم که برم همونجایی که گفتی و آموزش ببینم.اما گمونم ...یعنی برم؟؟؟درسته که انواع موسیقی توو خونمه

                          .اماااااااااااااا....

خیلی دوستت دارم...خیلی کوچیکتم....انگاری 19 ساله که دوستت دارم.برا سلامتی منو تو و لی لی و آقا" آ "و همه عزیزان.صلواااااااات.(اسپنده هاااااا)

لی لی میگه بازوت سیا که نشده؟؟؟.....نیشگونیکه طعم عشق میداد  رو میگم......

خیلی خیلی مواظب خودت باش!!!!!!بوووووووووس بوووووووس!

 

 

 

می گوییم 87 بر شما را تبریک :دی

         

                 بی بهونه!!!

 

فقط یه سر اومدم 87 رو تبریک بگمو برم.مبارک هممون باشه ایشالله.

من که بر خلاف 86 سال رو بییییییسیار خوب دارم میگذرونم.البته 86 فوق العاده خوب تموم شدو یه خاطره خوبم از خودش برام باقی گذاشت.امروز 8فروردین ماه سال1387.سال نو با اتفاقات نو-دوستاااااااای نو همراه با قدیمی ها البته.تفکرات و انرژی نو و مضاعف بی دل واپسی...دل نگرونی...و...

 

فقط دیروز و اولین روز عید از شهر خارج شدم.(دیروز چون صبحش آزمون داشتیم،بعدازظهرش رو به خودم استراحت مطلق دادم تا شب.عروسی دعوت بودیم آخه.اولین روز عید هم دیگه ناچار بودم برم.خیلی وقت بود سره خاک پدربزرگم نرفته بود.28 اسفندم اولین سالگردش بود که موفق نشدم برم.حالا میخوام یه چیزایی از اولین روزش بگم(البته خصوصی هاشو نه هاااا).

 

اولین روز عید صبح ساعت 7 برپا بود.البته من که عادت کردم.ولی مثل این پادگانای نظامی.فقط اینو بگم که من سال نو در حال اتو کردن لباسا بودم.اتوکش خونم دیگه!حالا بابام اینا قول دادن که یه اتوشوییه 4-5-6 دهنه برام باز کنن .ساعت 10:35حرکت کردیم.سره راهه خونه مامان بزرگم اینا یه سالمندان هستش.خواهرم یه چیزی راجع به اونا بهم گفته بود ولی من زیاد جدی نگرفته بودم.وقتی داشتیم از نزدیکش رد میشدیم دیدم وای خدا ....پیره مردا رفته بودن بالای دیوارش نشسته بودنو داشتن با حسرت به اینطرفو اونطرف نگاه میکردن.اینقدر گریم گرفته بود.دلم خیلی سوخت.خلاصه ایشالله که هیچکی هیچ وقت توی هیچ جای دنیا غمی نداشته باشه.

سال خوبی داشته باشید و بای ایشالله تا هایبزنید قدش

                  تنها خاطره هاست که به یادگار میمونه.پس بیاید از امروز به بعد از خودمون خاطره بد به جا نزاریم

 

سلام رفقا.!

امروز 3اسفند بود.یعنی هست .بعدش منو لی لی و عاطی امروز رفتیم دور استخر(به یاد قدیمااا)خیلی وقت بود نرفته بودیم.یاد تابستون به خیر.امروزو فقط یه کمی بیکار بودیم سریعا از فرصت استفاده نمودیم.چون امروز آزمون داشتیم.ساعت 4 صبح بیدار شدم تا حالا هم پلک هم نذاشتم.دارم از خواب میمیرم.عاطی(دخی خاله ی عسلی بنده می باشه.)اونم مثل من خوابش میاد .لی لی رو هم که همممه میشناسینو معررفه حضوره همست ماشاالله...!!!!

حالا اینا هیچچچی از خستگی داریم میمیریم. خیلی وقت بود پیاده روی نرفته بودیم.کوه هم که دیگه تعطیل.آخه یکی نیست بگه مگه بییییییی کاری وقتی جربزه ی پیاده روی رو نداری بری 3 - 4 ساعت....

 

-----

اینا همه یه طرف...سرمااااااااااا.سرما رو بگو...قندیل بستیم..دستامون هنوز قررررررررررمزه.توی راه اینقدر دستامون بی حس شده بودآخه اگه ما رو توی اون لحظه میدیدین برامون مثل یه ابر بهار می گریستین.از هر چی چیزه سرده متنفر شده بودیم.ولی با اون حال داشتیم بستنی قیفی میخوردیم(بَ بَ ).اینا یه چیزایه ترررررررشه سررردم میخوردن(اسمشو نیمیگم.هوس میکنین بعد بیا و درستش کن).بعدش ترشی شیرینیمونو با هم عوض کردیم.حالی خرابٌ(تیککه عربی رو حال کردین)یعنی حالم خرابه.

-----

حالا قراره با یه گروهه باحال – جدید – و تازه تاسیس  که البته آشناهای قدیمی ردیفش کردن همراه شیم تا دوباره روی فرو بیایم.

گفتم دوره استخر(اونایی که یه کمی لاهیجان رو میشناسن میدونن چی میگم)حالا اونایی که نمیشناسن.خوب........بیان خودشون ببینن.به من چه؟؟؟

 ولی بیش از حد حال داداااااا.دوبس.خیلی وقت بود واقعا خوش نگذرونده بودیم.جای همممممممتونم خالی کردم.به خصوص جای...... همممه دیگه.اینجا یه عالم جا هست.دعوا نگیرید با هم.من سفارشتونو میکنم.

-----

جیک جیک 1: گفتم سفارشتونو میکنم.راستم گفتم.نیست امروز اینجاها رو فتح کردیم بس که رفتیمو اومدیم....اینجوریاس دیگه...

 

جیک جیک2:این جیک جیک رو فقط به عشقاهوراآگرمهربونم می نویسم پس بخون مهربونم:

اینقدر برام عزیزی که وقتی چن ماه پیش برات مشکل پیش اومده بود از ته دل برات ناراحت بودم.اومدم امروز توی وبت کامنت بزارم اما نظرخواهی انگاری فعال نبود.یا شاید من پیداش نکردم.به هر حال همیشه روی آجی کوچولوت حساب کندرسته کاری از دستم بر نمیاد اما آدم وقتی احساس میکنه یکی واقعا باهاش همدلی و همدردی میکنه آروم میگیره(البته ایشششالله هیچ وقت غمگین نبینمت لوتی)ما خیلی کوچیکتیم با مرام.

 

جیک جیک 3:هوای اینجا فوق العادست.سوسوووووووو.

 

جیک جیک 4: گفتم خوش گذشت(اونم بسسسسسسیار)من اصولا عادت کردم هر جایی که میرم خوش بگذرونمتنها جاییکه احساس میکنم اگه یههههه روووووووزی(الان که خییییلی زوده)برم نمیدونم چه طوری وقتمو بگذرونم خونه مادر شوهره(البته 10-20  سال دیگه)الان که کوچیکم من باید پله های ترقی رووووو...........آخه میدونین یه روز یکی از دوستام که مثل من اکتیوه خاطره اولین باری که رفته بود خونه مامانه شوهرش رو تعریف کرد منم نامردی نکردم.حسابی ته دلشو خالی کردم.حالا اون بد بخت چی کشید خدا میدونه.الهی العفو(شوخی میکنمااا.اگه من منم که خوب میدونم چه طوری باید جامو  باز کنم اون وسط....)

 

جیک جیک 5:اگه بی ادبی کردم و آقا پسرا ناراحت شدن بنده عذر میخواهم .آخه مامانه خودم هم مادر شوهره .به خودم برخورد کردمامانم یه تیککه ماهه.ماه. در کل جیک جیک 4شوخی بود.

 

جیک جیک 6:بَ بَ همون به به خودمون که نه: به به خودتون می باشه.قابلی نداره هااااا .تعارف نکنین.

 

جیک جیک 7:استقلال نبرد.من با اینکه بی طرفم اما استقلالو  دوس ندارم.استقلالیهای متعصب رو هم اصصصصلا دوس ندارم.یه جوری با استقلالی جماعت مشکل دارم حاله اهالی خونه ما امروز گرفته شد(حقشونه) آخرش دیدیم چی شد استقلالشون.ولی خدایی موهای آرش برهانی رو عشششق اسسسست(همین رنگیش کرده بوداا)نه نه.این رنگی نبود.رنگشو زیاد ریختم یه کمی لایت تر.

 

 

            **خوب خیلی مواظب خودشون باشید.بوس  بوس.بای تا ایشالله های.**

 

فای فای(به حرف مامانتون گوش کنید وگرنه...)

        

 قدر دست‌هايم را بيشتر دانستم و قدر چشمهايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد.. ايستادن بر روي دو پا آن لحطه كه.. به زمين خوردم!!!

     دیگه همه که دارن دل ما رو میشکونن.. آقا سگه هم روی همه!!!

 

سلام سلام.

امروز گمونم شنبه باشه.ساعت 11:45دقیقه از خواب بیدار شدم اونم به زور.آخه یه خروس بی محل زنگ زده بود باهام کار داشت.

برای همین یه خورده کسلم آخه زود از خواب پا شدم

وای خداااا اگه بدونین چقدر کمبود خواب دارم.

در کل این روزا زیاد حالو روزم مساعد نیست ولی بازم از همه شادترو شیطون ترو غیرقابل کنترل تر منم.مامانم اینا اینجور مواقع هی میگن "ماشالله بزرگ شدی".اما وقتی یه چیزی میخوام میگن هنوز بچه ای الان زوده.

آخرش من نفهمیدم بزرگ شدم یا بچم.البته خودمم گیج شدم.ولی خداییش بچه تیزی ام..(دقت""بچچچچه تیز"")همون بچه باشم بهتره...حالا فقط مامان اینا که نمیگن یکی دیگه هم تا دیروزبود که تا یه کاری میکردمو خوشش نمیومد میگفت"*مریم خیلی بچه ای*:فقط فرقش این بود که مامان اینا ناز میدادن منو اما اون .....

حالا میخوام یه خاطره از چن روز پیش براتون بگم که وقتی در حال وقوع بود خیلی تلخ بود اما الان که بهش فکر میکنم خیلی خنده داره.

منه شیکمو و دخترخاله شیکموتر از خودم چن روز پیش خونه مادربزرگم بودیم(خونش اینجا نیست اطراف اینجا میشینن)بعد اونجا خیلی دارودرخت داره...درختای میوه از انواع مختلف.سره ظهر بود منه خواب آلو مثل این معتادا هی میگفتم ساکت من میخوام بخوابم.ولی نمیذاشتن که بچه های بد.

خلاصه دیدم که نه.مثل اینکه نمیشه خوابید.پاشدم  به دخی خالم گفتم بیا بریم این اطراف اگه اون درخته هنوز میوه هاش تموم نشده (یه درخت که میوه های عجیب غریب اما خوشمزه داره)همونجا سره درخت یه صفایی....خلاصه دیگه.

رفتیم اونجا از شانس بد درخت برگ هم نداشت....ماشااااااااااالله هیچی نذاشته بودن...چوباشم خورده بودن(شوخی میکنم درخت رو قطع کرده بودن).

دختر خالم از من عقب تر واستاده بود برگشتم پشت دیدم یا قمر بنی هاشم یه سگ زشت زشت زشته سیاااااااااه ۲۰قدمی دخی خالمه.گفتم فلانی اصلا نترس.پشتتم نگاه نکن.فقط بیا از روی این سیم خارداره بپر اونور(مامان بزرگ اینا و در کل ما به این جور سیم خاردارا که ردیف به ردیف مثل دیوار میزنن میگیم پرچین"البته اگه اشتباه نکنم"")حالا خودم در معرض سکته مغزیو قلبیو کلیوی خلاصه همه چی بودم.

اما چشمتون روز بد نبینه این دختر خاله ما تنها کاری که نکرد پریدن از روی اون دیواره بود.(برگشت عقبو نگاه کرد.بعد جیق جیق.بعدش دویید"من میدونستم اگه بدوییم این میاد دنبالمون"ولی چاره نبود اون یه کاری رو کرده بود که منم مجبور بودم بکنم.

حالا من یه دنپایی پوشیده بودم شماره۵۰(یعنی برای پام بزرگ بود).ولی چاره ای نبود چون اونجاها پره از انواع تیغو....

حالا از همه جالبتر این قسمتش بود که اون وقتی میدویید کمک میخواستاما من دیگه همه پیامبرای پیشینو پسینو قبل انقلابو بعد انقلابو خلاصه همه رو آوردم اونجا.

فقط یه چیزش که خوب یادمه این بود که من میگفتم (با صدای خیلی بلند)خدایااااااااااااااااااا...یا قمر بنی هاشم...یا امام زمان تو رو خدا کمکمون کن(اونجور جاها یه جوری که دو طرف فقط درخته و خونه تکو توک دیده میشه.خلاصه یه هویی دیدیم یه پسره گفت ندویید ندویید(نگو این خرپسر صاحب این سگ زشت بود.)

به خیر گذشت حدود ۳یا۴دقیقه طول کشید اما برای ما دوتا یه قرن بود.بعدشم همو بقل کردیمو اینقدر گریه کردیم...گریه کردیم(من که تمام وجودم در حال ارتعاش بود...دنپایی هم یه لنگش از پام در اومده بود"اونجا آسفالتم که نبود همه پام هنوزم زخمیه.

بعدش مادر اون پسره یه آب بهمون دادو (خونشون همونجاها بود)خلاصه رفتیم خونه.......بچه های بد(همون مامان اینا)به جای اینکه دلداریمون بدنو بهمون افتخار کنن که توی دو و میدانی استعدادمون شکوفا شده نزدیک بود ما رو بزننخلاصه آبرو وحیثیت نذاشتن برامون.

 

جیک جیک1:روز خیلی بدی بودمرض بگیره این شیکم منو.وای خدا نکنه

 

جیک جیک2:به مادرانمان بیاموزیم که اینقدر ما را اذیت نکنند(سازمان حمایت از بچه های شرور)

 

جیک جیک3:حالم از هر چی میوه دیگه به هم میخوره اما نمیدونم چرا باز مصرف میوم زیاده؟

 

جیک جیک4: نکته اخلاقی این پست:وقتی سره ظهره و سگای ولگرد توی کوچه و خیابون هستن توی خونه بخوابید بهتره.در هر صورت شرف داره اگه برید توی آفتاب بشینید تا اینکه مثل منو دخی خاله نادمم......

 

جیک جیک5:مرده شور ایششششالله اون سگ زشترو بشوره.(پسره میگت الکی دنبالتون اومده...گاز نمیگیره... اصلا میگفت سابقه نداشت کسی رو دنبال کنه (من از همون اول متوجه شده بودم که اونم فهمیده من خیلی خوبمو عاشقم شده)ولی آخه عجب سگ خره..گاوه بی عرضه ای بود...برای چی حالا نگهش میداشتن خدا میدونه)

 

جیک جیک6:مواظب خودتون باشید عزیزترینها.پسورد وب کسی رو هم عوض نکنید مثل من.و ...همین دیگه.راستی میگن سگ بگیره جو نگیره اما من از این به بعد میگم::جو بگیره سگ نگیره ه ه ه ه ه""

 

جیک جیک 7:بای تا های مهربونترینها


زندگي در کلوزآپ ،تراژدي است و در لانگ شات..." کمدي"


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
خاطرات

دوستانه

عرفانی

تلخ و شیرین

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384

آمار بازديد افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:
پیوندها
اهوراآگر عزیز
محمد یعقوبی
هک...ویروس!!
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
سارا ویش مستر
کدخدااااااا
همکلاسی
کامی جون
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ