|

سلام به همه گلای مهربون زندگیم
این دوستای وبلاگ نویس که واسه آدم رمق نمیزارن که بابا
از یه طرف این محمد(داروغه)که خیلی از دستش دلگیر و عصبانی ام ....از یه طرفه دیگه محمدرضای عزیزم که سال تا سال آپ نمیکنه....این کامی خوبو مهربونم هم که دیگه نگووو اصلا پیداش نیست .....اهوراهم دیگه هیچچچچ چی نگم سنگین ترم.باقی بچه ها هم که فقط بلدن ضد حال بزنن البته نه همشون ولی خوب.
اهریمن هم که......!!!!!!!!!
راستی باید بگم که آیدیmehrabooon.lovely من پریده...من یادم رفته بود به بعضی از عزیزای دلم بگم ولی حالا میگم امیدوارم که بخونن
من یه یک هفته ای نبودم..دیروزم که اومدم خیلی سرم درد میکرد مامان هر چی اصرار کرد بریم دکتر گفتم نه که نه . برای همین شب مامان اومد پیش من خوابید تا هوامو داشته باشه...آخ خ خ خ نمیدونین چقدر گرمای وجود مامانم بهم آرامش میداد. ..یادش به خیر بچه که بودیم .ای روزگار ....شاید باورتون نشه ولی تا صبح مامانمو بقل کردمو خوابیدم.آخه دختر نازنازیشم دیگه ..از اونطرف یه هفته هم ازش دور بودم م م م که زمینه رو محیا کرد تا من که همیشه تنها میمونم وعادت ندارم هیچ کس توی اتاق من بخوابه اون شب پیش مامان بمونم .
امروز صبح یه دسته گل بزززرگ آب دادم ...هیچ کی خونه نبود منم خواب بودم یه هویی دیدم یکی هی زنگ میزنه هی زنگ میزنه ناکِس ....راستش اگه زنگ بزنن و کسی خونه نباشه منم خواب باشم بلند نمیشم و برای همین خانواده میدونن که همیشه باید کلید همراشون باشه..این دفه دیدم انگاری در صدا خورد رفتم روی پله حالا موهام ژولی پولی با لباسه ..... مثل این بچه کوچولو موچولوها یه خورده چشمامو مالیدمو یه دفه دیدم ای خدا این آقاهه کیه توی حیاطه میخ شده بودم نمیتونستم تکون بخورم و به جای اینکه بدوام برم تو بهش گفتم سلام اون بنده خدا هم اول حواسش نبود (داشت شماره کنتور رو مینوشت)برگشت طرفمو سلامم رو جواب داد ولی خیلی زیاااااااااااادم نگام نکرد اتفاقا اینقدر مهلبون بووووووود . بعدشم تازه فهمیدم که وقت فراره ..... بدو بدو رفتم تو...خلاصه اینجوریا..این از اول صبحمون.
حالا این چن روزیکه نبودم یه چن تا کتاب خوندم ... این کتابا رو اونجایی که رفته بودم گرفتم از بچه ها...یکیش در مورده راز شاد زیستن بودو یکیشم در مورده صلوات...هر دو کتابو با خودم آوردم...هر دو فوق العاده بود.حالا من خیلی کم ازازیلم این کتابه رو هم که خوندم دیگه واویلاااااااااااا.حالا سعی میکنم مطالب شیرون و خوندنی و باحال این کتابارو بعدا براتون بزارم.
پاورقی:
جیک جیک 1:خیلی ضد حال زدین بهم. ...توی این کتابه که در مورده راز شاد زیستن بود خوندم که اگه میخواین شاد باشین و دوستای بی حال دارین دورشون رو خط بکشید....ولی منکه نمیتونم دوره شما عزیزای دلم رو خط خطی کنم...زشت میشین آخه ه ه ه ه.
جیک جیک2:این آقاهه حسسسابی باعث عذاب وجدان من شد ...ولی خب اشکالی نداره اونم جای بابام.( الهی ال عفو )
جیک جیک3:فاطمه عزیزم این جمعه کنکور داره براش دعا کنید تا ایشالله قبول شه.
جیک جیک4:(به فاطمه عزیزم) ::فاطمه دیروز با معصوم صحبت کردم گفت این جمعه قراره کوه گذاشتن(جاتو خالی میکنم)آخه بچه ها از تهران اومدن خواستن که با گروه قدیمی دوباره دوره هم جم شن که یه طرفه این مثلث منو لی لی هستیم....یه طرفش معصومو مریم و طرفه دیگش همون بچه ها(و اونایی که اونروز دیدیمشون)یادته؟من گفتم شاید به خاطره فاطمه من نیام ولی حسن اینا کچلم میکنن...حالا ببینیم خدا چی میخواد.!شاید اصلا بارون اومد الان که هوا ابری هستش.ولی در هر صورت ما خراب رفیقی مثل شماییم ایشالله که کنکورتو عالیییییی بدی.
جیک جیک5:من احتمالا فردا پس فردا بازم دارم از خونه دور میشم زیاد دلتنگم نشید....زودی که نه ولی برمیگردم.
فیلن بای تا های
|