تبليغاتX
گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
 
       

ولنتاین مبااااااااااااااااااااارک!!!

 

                                     

جوووووووووووون!!!!!!!                                    

 

   

happy Valentine Day    ______!!! ______!!!

دوستت دارم!!!!!!!

 

""""ولنتاین مبارک""""

 

 

_♥_ مهربونا 29 بهمن رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و یه چند خطی در مورد این روز: _♥_

 

 

ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه)....!!!!

 ولنتاين : روز عشاق غربي

و

*** ::سپندار مذگان ::***روز عشاق ايراني(ايران باستان--- حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين---)...

کدوم رو انتخاب مي کنيد....

روز عشاق رو 25 يا*** 29 بهمن *** جشن ميگيريد؟

(چون این تست یه کمی مشکلتر از تستهای  خیلی مشکل کنکوره یه راهنمایی کوچیک میکنم)***29بهمن***اینم راهنمایی"خوبه"؟

 لطفا براي زنده نگه داشتن تاريخ ايران عزیزمون اين چند خط رو  براي همه مهربونایی که میشناسید بفرستيد(می سی- بوس).!

بای تا های مهربون!!!!

              

فقط یادتون نره هر چی گرفتین نصفش برا آجیِ حالا چه عروسک(اگه عروسک باشه دستشو شما بردارین باقیش مالِ من چون من یه دست دارم که تنه میخواد)چه هر چیزِ دیگه!!!

آخه من غصه میخورم همتون هدیه بگیرین و من نگیرم

 

یادتون نره هاااااااااااااااااااااا

 

قول دادیناااااااااااااااااااااااا

 

 

این  عکس هم تقدیمِ همه شما مهربونا!!!!!!!!!!!

 

دوستت دارم!!!!!!!   اه..اهدوستت دارم!!!!!!!

بای تا وقتیکه بیام امانتیهامو بگیرم!!!!!!!

 

یاد بچگی به خیر!!!!!!!!!(خیلی چیزا در مورده خودم)

اول از همه بگم که یکی از دوستای ماهم تازه یه وب زده (***یه مهربون***)اگه دوس داشتین سر بزنید بهش ..منکه خیلی خوشم اومد!!!!!!!و ورودشو به جمعمون تبریک بگید...!!!!!

یاد بچگی به خیر!!!!!!!!

 

 

 

 

امروز میخوام یه سری لز خاطراتیرو که با مامان اینا یادآوری کردیم و کلی فاز داد براتون بگم اما اول یه معرفی کلی!!!!

**مریم** هستم...

نزدیک اذان صبح هفتم(7)تیر(4)ماه بود که توی بیمارستان حمایت مادرانِ رشت(البته الان اسمش عوض شده و شده الزهرا"البته گمونم") به این کره خاکی منت گذاشتمو وبال گردنش شدم..

.ظاهراً وقتی که جستم بیرون همه رو به وحشت انداختم..چون بنابر شواهد و مدارک دخترهای همسایه به مادراشون گفته بودن که مامان این شبیهِ قورباغس و ما شب خوابمون نمیبره اونا معتقد بودن که من اولین قورباغۀ خیابون سعدی هستم(اونجاییکه زندگی میکردیم) ......خوب چیه؟؟؟همه بچه ها اول شبیهِ قورباغن خوب(

مامانم میگه خودشون شبیهِ کلاغ بودن

(شوخی کردم...مامانم هیچی نگفت...خودم کشف کردم!!!)

مامان اینا میگن آجی جونیم که یه چن سالی هم از من بزرگتره برام آدامس هدیه آورده بودو به زور میخواست بده بخورم(بابا آی کیو)حالا اون از کجا میدونست من هوس آدامس کردم خدا میدونه!!!
از بچگی خیلی آب زیرکاه که نمیشه گفت(خیلی باهوش بودم) مثلا اینکه همه توطئه ها رو من آماده سازی میکردم اما چوبشو کتی(کتایون که 1 سال هم از من بزرگتر بود)میخورد

بر خلاف الانم اون موقع ها خیلی دوست داشتنی و شیرین زبون بودم... (اِاااااااااااااا..یعنی الان نیستم؟؟؟( با حقّه هاییکه در جلسات بحثو گفتگو آموخته بودم خوب خودمو توو دلِ همه جا میکردم

همیشه از بچگی دوس داشتم که با بزرگاییکه خوب حرف میزنن بپرم و همین کارو هم کردمو تاثیر زیادی روم گذاشت...

خیلی شیطونم و یه لحظه آروم و قرار ندارم

توی حرف زدن کم نمیارم(یه جورایی ورّاجم..بلانسبت شما مهربونا)

اگه یه روز مریض شم یا حالم خوب نباشه  حالِ همه رو میگیرم !!!اصلاً خونه سوتو کور میشه به جون خروس همسایه!!!

یادم میاد اون موقع که رشت بودیم رابطمون با همسایه ها فوق العاده بود...ما 11-12 سال باهاشون همسایه بودیم که بعد متاسفانه به علت کار بابا مجبور شدیم بریم به یه دیار دیگه خارج از گیلان(یادش به خیر)یه چن سالی هم اونجا بودیمو دوباره برگشتیم گیلان و الان یه 6-7 سالی میشه که اینجاییم البته رشت نرفتیم...سرنوشت نخواست که دوباره با اون مهربونا همسایه شیم

ولی هرزگاهی میریم اونجا...آخرین باریکه رفتیم تابستون بود...بچه ها چقدر بزرگ شده بودن..اکثرشون قاطیِ مرغا شدن!!!

خوب بگذریم از اون مهربونا

خیلی برام مهمه که دوستای صمیمی و مهربونم روز تولدمو به یاد داشته باشن آخه این روز یه روز خیلی بزرگه...چون توی این روز یه قورباغۀ منحصر به فرد پا به عرصه این جهان گذاشت

 

خوب مهربونا دیگه سرتونو درد نمیارم(خیلی بدین یعنی با شنیدن حرفای دلم سر درد گرفتیییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟بد!!!!!!)

 

بای تا های مهربونترین مهربون دنیا...توی این همه نامهربونی!!!!!!!!

 

 

 

تا شقایق هست.....زندگی باید کرد!!!!

            تا شقایق هست.....زندگی باید کرد

 

سلام رفیق

خوبی...چه خبر از کجا؟

 راستی بچه ها سرگذشت گل شقایق رو میدونید؟من اینجا براتون گذاشتم(چون خیلی قشنگ بود از وبلاگ داداشی کیهانم دزدیدمش)

خیلی قشنگه ...نخونده نظر ندی سنگین تری

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جانش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم 
دواي درد او آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش

 زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دردمن هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي درد من هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 تا شقایق هست.....زندگی باید کرد

بای تا های مهربونم

 

 


زندگي در کلوزآپ ،تراژدي است و در لانگ شات..." کمدي"


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
خاطرات

دوستانه

عرفانی

تلخ و شیرین

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384

آمار بازديد افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:
پیوندها
اهوراآگر عزیز
محمد یعقوبی
هک...ویروس!!
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
سارا ویش مستر
کدخدااااااا
همکلاسی
کامی جون
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ