|
اول از همه بگم که یکی از دوستای ماهم تازه یه وب زده (***یه مهربون***)اگه دوس داشتین سر بزنید بهش ..منکه خیلی خوشم اومد!!!!!!!و ورودشو به جمعمون تبریک بگید...!!!!!

امروز میخوام یه سری لز خاطراتیرو که با مامان اینا یادآوری کردیم و کلی فاز داد براتون بگم اما اول یه معرفی کلی!!!!
**مریم** هستم...
نزدیک اذان صبح هفتم(7)تیر(4)ماه بود که توی بیمارستان حمایت مادرانِ رشت(البته الان اسمش عوض شده و شده الزهرا"البته گمونم") به این کره خاکی منت گذاشتمو وبال گردنش شدم..
.ظاهراً وقتی که جستم بیرون همه رو به وحشت انداختم..چون بنابر شواهد و مدارک دخترهای همسایه به مادراشون گفته بودن که مامان این شبیهِ قورباغس و ما شب خوابمون نمیبره اونا معتقد بودن که من اولین قورباغۀ خیابون سعدی هستم(اونجاییکه زندگی میکردیم) ......خوب چیه؟؟؟همه بچه ها اول شبیهِ قورباغن خوب ( 
مامانم میگه خودشون شبیهِ کلاغ بودن  
(شوخی کردم...مامانم هیچی نگفت...خودم کشف کردم !!!)
مامان اینا میگن آجی جونیم که یه چن سالی هم از من بزرگتره برام آدامس هدیه آورده بودو به زور میخواست بده بخورم(بابا آی کیو)حالا اون از کجا میدونست من هوس آدامس کردم خدا میدونه!!! از بچگی خیلی آب زیرکاه که نمیشه گفت(خیلی باهوش بودم) مثلا اینکه همه توطئه ها رو من آماده سازی میکردم اما چوبشو کتی(کتایون که 1 سال هم از من بزرگتر بود)میخورد
بر خلاف الانم اون موقع ها خیلی دوست داشتنی و شیرین زبون بودم... (اِاااااااااااااا..یعنی الان نیستم؟؟؟( با حقّه هاییکه در جلسات بحثو گفتگو آموخته بودم خوب خودمو توو دلِ همه جا میکردم
همیشه از بچگی دوس داشتم که با بزرگاییکه خوب حرف میزنن بپرم و همین کارو هم کردمو تاثیر زیادی روم گذاشت...
خیلی شیطونم و یه لحظه آروم و قرار ندارم
توی حرف زدن کم نمیارم(یه جورایی ورّاجم ..بلانسبت شما مهربونا)
اگه یه روز مریض شم یا حالم خوب نباشه حالِ همه رو میگیرم !!!اصلاً خونه سوتو کور میشه به جون خروس همسایه!!!
یادم میاد اون موقع که رشت بودیم رابطمون با همسایه ها فوق العاده بود...ما 11-12 سال باهاشون همسایه بودیم که بعد متاسفانه به علت کار بابا مجبور شدیم بریم به یه دیار دیگه خارج از گیلان(یادش به خیر)یه چن سالی هم اونجا بودیمو دوباره برگشتیم گیلان و الان یه 6-7 سالی میشه که اینجاییم البته رشت نرفتیم...سرنوشت نخواست که دوباره با اون مهربونا همسایه شیم
ولی هرزگاهی میریم اونجا...آخرین باریکه رفتیم تابستون بود...بچه ها چقدر بزرگ شده بودن..اکثرشون قاطیِ مرغا شدن!!!
خوب بگذریم از اون مهربونا
خیلی برام مهمه که دوستای صمیمی و مهربونم روز تولدمو به یاد داشته باشن آخه این روز یه روز خیلی بزرگه...چون توی این روز یه قورباغۀ منحصر به فرد پا به عرصه این جهان گذاشت  
خوب مهربونا دیگه سرتونو درد نمیارم(خیلی بدین یعنی با شنیدن حرفای دلم سر درد گرفتیییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟بد!!!!!!)
بای تا های مهربونترین مهربون دنیا...توی این همه نامهربونی!!!!!!!!
|